ما سه نفر!

من و حامد و باباش
درباره وبلاگ

آخرين نوشته ها

پيوند ها

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آمار وبلاگ




ماه نهم

چیزی به آخرین روزای بهار نمونده.سومین هفته ی خرداد ماه رو میگذرونیم.دوازده روزی از نهمین ماه تولدت میگذره و دلیل اینکه خیلی نمیتونم برات بنویسم چیزی غیر از شیطنتای خوشمزه ی تو نیست.

از وقتی سینه خیز رو شروع کردی نزدیک به دو ماه میگذره و کف خونه ی ما دیگه از دستای کوچولوی تو و اون دهن خوشمزه ات که دوست داری همه چیزو باهاش تجربه کنی در امان نیست

تقریبا از چند روز بعد از شروع سینه خیز تلاش میکنی برای اینکه چهار دست و پا بری ولی هنوز موفق نشدی.ولی من همچنان بیصبرانه منتظرم که تو مدل حرکتیه دیگه ای رو شروع کنی.چون با سینه خیز رفتن حسابی خودت رو به زمین میکشی و خیلی زود لباساتو کثیف میکنی.

البته این رو هم بگم که بیشتر از یه هفته است که آقا پسر ما دستش رو به مبل و میزو کلن هر چیزی که قابل گرفتن باشه میگیره و از جاش بلند میشه.و چند قدمی هم  اینور و اونور میشه.

راستش رو بخوای یکی از دلایلی که دیگه خیلی وقت نمیذارم برای نوشتن این وبلاگ اینه که شیرینای تو وصف شدنی نیست گل پسر..گاهی انقدر خنده ای که روی لبامون میکاری شیرینه که فکر میکنم اصلا زندگی قبل از تو چجوری بوده؟!ماچ




شنبه 25 خرداد 1392 توسط كوثر



شش ماهگي

چند دقيقه اي هست كه نشستم پاي كامپيوترو مرددم كه از كجا شروع كنم.دو هفته اي هست كه شش ماهگي رو با سه تا واكسن پشت سر گذاشتي.

الان كه برات مينويسم عيد رو پگذرونيدم و چيزي نمونده كه ارديبهشت از راه برسه.فكر كردن به روزايي كه گذشته خيلي قشنگه.امسال عيدي بهتر از سالهاي گذشته داشتيم.يه حامد كوچولو به جمعمون اضافه شده بود كه حسابي شيرينه و خوشبختيه منو بابايشو كامل تر كرده.

شش ماهگي ماه شيرينيه..از دو هفته ي آخر اين ماه خوشمزگياي تو شروع شد.اولين بار كه دمر شدي دو سه روز قبل از مسافرت پيش آقاجون و مادرجون بود.وسط پذيرايي دمر شدي و هم من و هم خودت حسابي ذوق كرديم(مينويسم كه تو هم يه روز يادت بياد اين روزاي خوب!)

كم كم نشستنو ياد گرفتي..اولا كمي تا قسمتي ولو ميشدي ولي حالا بعد از 3 هفته تقريبا به تنهايي و كاملا ميشيني گل پسرم.

راستي يه اتفاق مهم ديگه هم افتاد! دندون كوچولوي نازنينت جوونه زد و خدا رو شكر تو هم از ناراحتي راحت شدي.

جوونه زدن دندون كوچولوت يه نشونست براي اينكه پسر نازنين ما بزرگ شده و كم كم وقت غذا خوردنشه.اينه كه غذاي كمكي رو كمي تا قسمتي اگه با من همكاري كني برات شروع كردم.هر چند كه بايد بهت بگم،برخلاف چيزي كه فكر ميكردم پسر خوش غذايي نيستي و اين ماماني رو مضطرب ميكنه هااا..حواست باشه!!

و در آخر اينكه دوستت دارم پسر جون قلب




سه شنبه 27 فروردين 1392 توسط كوثر



پايان پنج ماهگي

ديگه كم كم داريم آخرين روزاي ماه پنجم تولدت رو هم تجربه ميكنيم و تو به زودي يه پنج ماهه ي واقعي ميشي.

انگار روند رشدت سرعت بيشتري گرفته..هر روز هوشيار تر ميشي. وقتي به كسي نگاه ميكني ميخندي..يه لبخند ارتباط برقرار كن! بدون اينكه نياز باشه باهات بازي كنيم.

ماماني با اين قد و قواره علاقه ي زيادي به خوردن داري! البته تعجبي نداره خب..پسر كو ندارد نشان از پدر!

فكر ميكنم با اين شرايطي كه داريم بايد قبل از شش ماه غذا رو شروع كنيم كه البته حتما با نظر آقاي دكتر پيش ميريملبخند

چند روزي هست كه زبونت برات جذابيت خاصي پيدا كرده..انگار كه تازه داري زبونتو ميشناسي يا شايدم همه چيزو با زبونت ميشناسي..هميشه بيرونه!

خلاصه ماماني دوران شيريني رو سه تايي با هم ميگذرونيم..باورت نميشه كه هميشه بين خنده و شاديا،بين شيرين كاري و بازي كردنات به اين فكر ميكنم كه كاشكي تو هم يه روزي اين لحظه ها رو تجربه كني به عنوان يه پدرقلب




يکشنبه 6 اسفند 1391 توسط كوثر



داداشي تو!

اي واي از دست اين عروسك كم حرف..

هم قد و قواره ي خودته ولي نميدونم چرا به خوبيه تو حرف نميزنه و حسابي اعصاب تو رو خرد ميكنه! الان كه دارم برات مينويسم توي تختت با عروسك خان(!) درگيري..قربون اون روابط عمومي بالات برم من! گذاشتمش  جلوت كه باهم يه كم حرف بزنين..تو سر حرف و باز كردي و يه چيزايي شبيه بيز بيز بهش ميگي ولي عروسك كوچولو جوابتو نميده و تو رو عصباني ميكنه..

اي بابا..مثل اينكه اين عروسك براي تو داداش بشو نيست و حسابي عصبانيت كرده..بايد نوشتن و تموم كنم و به داد پسر كوچولوم برسم.

اينم يه عكس يادگاري از دوتا فسقليه خونه ي ما:يكم بهمن ماه هزار و سيصد و نود و يك

نشد كه وقتي باهاش بازي ميكني ازت عكس بگيرم ماماني..انقدر كه دوربين دوست داري تا دوربينو ميبيني ديگه حواست ميره به دوربين حسابي..بابايي گاهي براي شوخي كنترل تلويزيون ميگيره به سمتت..تو هم به  خيال عكس گرفتن حسابي برامون دست و پا ميزنينیشخند

 




يکشنبه 1 بهمن 1391 توسط كوثر



آخرين روز سه ماهگي

اين روزها زودتر از چيزي كه فكرشو ميكردم ميگذره.زودتر از چيزي كه فكر ميكردم بزرگ ميشي و من دلم براي لحظه لحظه هايي كه ميگذره تنگ ميشه.

سه ماه گذشت.پايان سه ماهگيت همزمان شد با افتادن حلقه.حدودا هفته پيش بود كه تو رو ختنه كرديم و اون شب دردناك ترين شب اين سه ماه بود.ولي خدا رو شكر گذشت و تو مثل يه مرد واقعي تحمل كردي!(البته با جيغ و گريه!) 

توي اين هفته خيلي دستتو ميخوري..تك تك انگشتاتو به صورت ماهرانه اي مزمزه ميكني و هر چيزي هم كه به دستت مياد ميكني تو دهنت.روي دو تا پاي كوچولوت مي ايستي و اصلا هم به نشستن يا دراز كشيدن راضي نميشي

ديگه حسابي منو ميشناسي و توي جمع هر جا ميرم با چشم منو دنبال ميكني..اگه هم سرحال باشي برام دست و پاهاتو تكون ميدي..راستشو بخواي وقتي اين كارو ميكني خيلي كيف ميكنم و ذوق ميكنم كه واقعا واقعا مامانتو ميشناسي و برات با بقيه آدما فرق دارم!

بابايي براي مسافرت نقشه ميكشه..حتي براي سينما رفتن..دلش ميخواد بريم سينما،بريم مسافرت!! هر چي هم كه ميگم آخه كيو ديدي با يه بچه سه ماهه بياد سينما،راضي نميشه..ميگه حامد بزرگ شده..بچم كاري نداره به بقيه! منم بهش ميگم بذار يه كم پسرمون بزرگتر بشه بعد همه جا ميريم..اما خبر نداره كه تو هر چي بزرگتر ميشي شيطون بلا تر ميشي و احتمالا تا چند سالي حداقل سينما رفتن خانوادگي رو بايد فراموش كنهعینک




دوشنبه 11 دی 1391 توسط كوثر



پانزدهم آذرماه سال هزار و سيصد و نود و يك

 

هفدهم آذرماه سال هزارو سيصد و نود و يك

 

حامد 




دوشنبه 20 آذر 1391 توسط كوثر



دو ماهگي

ديروز دومين ماهگرد به دنيا اومدنت بود.واكسن پايان دو ماهگي سخت ترين روز ماه دوم زندگيت بود و البته محكي براي سنجش مادر شدن من.راستش رو بخواي هنوز تو احساس مادر شدن درگيرم.هنوز خودم نميدونم اون عشق مادرانه كه برترين عشق دنياست و همه ي عالم و آدم ازش دم ميزنن توي من به وجود اومده يا نه؟!

ديروز روز سختي بود.لحظه ي واكسن زدن از همه سخت تر..با دستاي خودم پاهاتو سفت نگه داشتم تا آمپول رو بزنه..نميدونم مادرهاي ديگه هم اين كارو ميكنن يا واگذارش ميكنن به كس ديگه مثلا بابا! ولي من انجامش دادم..

كنترل گريه ام از همه سخت تر بود .ولي راستش رو بخواي خودم فكر نميكردم بخوام گريه كنم.بهت كه گفتم! هنوز تو حس مادرانه خودم مشكوكم!

 

خلاصه اينم از بحران دو ماهگي..واكسناي بعدي رفت تا دو ماه ديگه

پنجشنبه اين هفته هم قراره بريم دكتر براي چكاپ ماهانه.هر چند توي بهداشت قد و وزنت رو گرفتن.

پسر كوچولوي شش كيلويي ما پنجاه و نه سانتي شده.حسابي مرد شديااا.

 

توي اين ماه لبخنداي شيرينت واقعي شده.بي دندون ميخندي و دل منو بابايي رو حسابي آب ميكني. فكر ميكنم تو پسر پر حرفي بشي حامد! آخه وقتي باهات حرف ميزنيم تو هم پشت سر هم جواب ميدي..وقتايي هم كه تنهايي، براي خودت آواز ميخوني..براي همين فكر ميكنم بر عكس من و بابا تو پسر پر حرفي باشي! 

وقتي دستاتو ميگيرم، دهنتو باز ميكني و تلاش ميكني بلند شي، گردن و كتفتو بلند ميكني.گاهي اوقات هم كه پاهات رو سفت ميكني و ميخواي روي پا بياستي(اي بي حيا! ايستادن براي تو خيلي زوده هنوز مادر) حتي وقتايي كه غر غر هم ميكني از اين كار لذت ميبري و نق زدنات تبديل به خنده ميشه.

 

راستي از مسافرت اين ماه نگفتم!! هفته پيش سه نفري اولين مسافرت واقعيمونو رفتيم.رفتيم پيش مادر جون و آقاجون و عمه و عمو جون.نميدوني چقدر از ديدن اولين نوه اشون كه اينجوري ميخنديد خوشحال شدن. راستشو بخواي منم خيلي خوشحال شدم از اينكه پسرمو انقدر دوست دارن.

تب واكسن و بي قراريت اجازه نداد كه از شصمين روز زندگيت عكس بگيرم و اين روزو درست و حسابي جشن بگيريم.ولي در اولين فرصتي كه رو به راه شدي چند تا عكس درست و حسابي ازت ميگيرمماچ




دوشنبه 13 آذر 1391 توسط كوثر



هفدهم آبان ماه سال 1391





چهارشنبه 17 آبان 1391 توسط كوثر



ماه اول

يك ماه از اولين روز تولد تو گذشت.روزا و شباي خوبي رو تو اين يك ماه با هم گذرونديم.سخت ترين روزو شب اين ماه شبي بود كه بيمارستان بستري شدي.واقعا شب سختي بود و باعث شد كه ما تازه متوجه بشيم كه چقدر به حضور تو توي زندگيمون عادت كرديم.ولي خدا رو شكر اون شب هم تموم شد.

زردي كه همه ي اين ماه همراهت بود و دست بردار نبود بالاخره تموم شد و خيالمون راحت شد.

پنجشنبه رفتيم دكتر.دكتر از روند رشدت راضي بود.وزنت 4950 و قدت 57 شده بود.

ميبيني؟!حسابي ديگه بزرگ شدي مادر! 

اين روزا وقتي از كنارت بلند ميشم با حركت چشم و سرت منو دنبال ميكني و من يه قندون قند تو دلم آب ميشه از ديدن سلامتت و هوشيار شدنت.. 

حتما وقتي مادرجون و آقاجون از مسافرت برگردن از ديدنت غافلگير ميشن

مراقب خودت باش 

 




دوشنبه 15 آبان 1391 توسط كوثر



يه شروع تازه

مهري كه نه ماه منتظرش بودم بالاخره سر رسيد و زودتر از اون چيزي كه فكرشو ميكردم تموم شد.آبان رسيده و بيست و چهار روز از بهترين روز عمر من و تو ميگذره.

دوازده مهر يكي از به ياد موندني ترين روزاي زندگيم بود. من مادر شدم! 

سيزده مهر ماه نود و يك

تولدت مبارك پسرم..به اين دنيا خوش اومدي! 




شنبه 6 آبان 1391 توسط كوثر



صفحه قبل 1 2 صفحه بعد